احاديث معصومين (ع)
تغذيه سالم
امام حسين عليه‏ السلام می فرمایند: قالَ لي رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم : يا بُنَيَّ ، نَم عَلى قَفاكَ يَخمَص بَطنُكَ ، وَاشرَبِ الماءَ مَصّا يَمرَأكَ أكلُكَ؛ پيامبر خدا به من فرمودند: فرزندم! به پشت بخواب تا شكمت كوچك شود ، آب را به مكيدن بنوش تا خوردنت بر تو گوارا آيد. دعائم الإسلام ، جلد 2 ، صفحه 164 ، حديث 59
وضعیت سایت
بازدیدکنندگان : 611925
آمار بازدیدکنندگان
138امروزmod_vvisit_counter
739دیروزmod_vvisit_counter
1463این هفتهmod_vvisit_counter
4008هفته گذشتهmod_vvisit_counter
19315این ماهmod_vvisit_counter
22734ماه گذشتهmod_vvisit_counter
1653283کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 6 مهمان حاضر
IP شما: 54.242.140.11
 , 
امروز: 05 آذر 1393
صفحه اصلی

جدیدترین مطالب

شعر در نهج البلاغه

اقبالی، ابراهیم
چکیده :
در این مقاله، جنبه ادبی شخصیت بی‏ همتای حضرت مولی‏ الموحّدین، علی ـ علیه ‏السّلام ـ در هفت محور بررسی شده است:
1ـ شاعریِ آن حضرت.
2ـ نقد ادبی و نظرات فنّی مولا در شعر و ادب.
3ـ بیان شاعرانه آن حضرت در نهج ‏البلاغه.
4ـ استفاده مولی از امثال سایره عرب.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی از جانب آن حضرت.
6ـ تأثیر حضرت امیر(ع) بر شعرا و نویسندگان بعد از خود.
7ـ نقل اشعار دیگران در نهج ‏البلاغه.
و همین مورد اخیر است که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته. حضرت در نهج‏البلاغه، در 9 مورد و کّلاً 14 بیت، از شعرای دیگر نقل کرده. در این مقاله سعی شده ضمن شرح و تحلیل این اشعار، طرز استفاده حضرت از آنها در کلام خود، مورد نقد و بررسی قرار گیرد.


سخن درباره «شاعری» و «ادب» حضرت مولی‏ الموحّدین، علی(ع) را می‏توان در چند شاخه خلاصه کرد:
چکیده
در این مقاله، جنبه ادبی شخصیت بی‏همتای حضرت مولی‏الموحّدین، علی ـ علیه‏السّلام ـ در هفت محور بررسی شده است:
1ـ شاعریِ آن حضرت.
2ـ نقد ادبی و نظرات فنّی مولا در شعر و ادب.
3ـ بیان شاعرانه آن حضرت در نهج‏البلاغه.
4ـ استفاده مولی از امثال سایره عرب.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی از جانب آن حضرت.
6ـ تأثیر حضرت امیر(ع) بر شعرا و نویسندگان بعد از خود.
7ـ نقل اشعار دیگران در نهج‏البلاغه.
و همین مورد اخیر است که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته. حضرت در نهج‏البلاغه، در 9 مورد و کّلاً 14 بیت، از شعرای دیگر نقل کرده. در این مقاله سعی شده ضمن شرح و تحلیل این اشعار، طرز استفاده حضرت از آنها در کلام خود، مورد نقد و بررسی قرار گیرد.
سخن درباره «شاعری» و «ادب» حضرت مولی‏الموحّدین، علی(ع) را می‏توان در چند شاخه خلاصه کرد:
1ـ اشعار خود آن حضرت
علاوه بر اینکه دیوان قطوری از اشعار نغز و پرمعنی را به حضرت امیر نسبت می‏دهند(1)، در نهج‏البلاغه نیز دو بیت وجود دارد که با توجّه به بیان استوار و مستدلّ و بی‏نقص آن، می‏توان پذیرفت که از خود آن وجود مقدّس صادر شده است:
فَإِنْ کنتَ بالشّوری ملکتَ أُمورَهم   
فکَیف بِهذا و المُشیرونَ غیّب
و إِنْ کنتَ بالقُربی حَجَجتَ خصیمَهم   
فَغَیرُک أولی بِالنَّبیِّ وأقرَبُ(2)
«اگر تو با شورا امور مردم را به دست گرفته‏ای، پس چگونه است که اهل نظر و مشاوره در آن جلسه غایب بودند؟ و اگر از راه خویشاوندی پیامبر با آنان به احتجاج برمی‏خیزی، بدان که غیر از تو، دیگری به پیامبر شایسته‏تر و نزدیک‏تر است». این دو بیت، در ردّ ادعای حقّانیت خلفای پیش از علی سروده شده است.
حضرت، پیش از این دو بیت، شگفتیِ معنی‏دار خود را از استدلال خلفای پیشین که خلافت را تنها به خاطر مصاحبت با پیامبر از آنِ خود می‏دانستند، اظهار می‏کند: معروف است که پس از رحلت حضرت نبی، عمر به ابوبکر که به وی می‏گفت دستت را بده تا با تو بیعت کنم، گفت: تو در سختی و آسایش، مصاحب و همراه رسول خدا بودی. دست خود به من ده تا با تو بیعت کنم! و نیز وقتی «انصار» به خلافت ابوبکر اعتراض کردند، ابوبکر در پاسخ آنان گفت که ما عترت پیامبریم.
حضرت در این دو بیت به این دو موضوع اشاره می‏کند و خطاب به ابوبکر می‏گوید اگر تو ادّعا می‏کنی که خلافت را از طریق شورا به دست آورده‏ای، ادّعایی باطل است؛ چرا که اهل نظر، خصوصاً بنی‏هاشم، و از همه مهم‏تر، خود حضرت امیر، در آن جلسه حاضر نبودند. پس شورایی که از طرفداران تو تشکیل یافته و به نفع تو رأی داده، چه اعتباری دارد؟ و امّا درباره موضوع دوم، اگر تو به صرف اینکه پیامبر با دختر تو ازدواج کرده، ادّعای خویشاوندی او را می‏کنی، من در این ادّعا از تو صادق‏تر و به این افتخار از تو شایسته‏ترم؛ که هم داماد پیامبرم و هم پسر عمّ او.
اینکه اِسناد این اشعار به حضرت امیر تا چه حد می‏تواند صحیح باشد، خود موضوع تحقیق دیگری است. البته با در دست بودن معیار و منبعی چون نهج‏البلاغه، تطبیق موضوعات این اشعار با محتویات نهج‏البلاغه کار چندان دشواری نیست. خصوصاً که در پاره‏ای از موارد، علاوه بر مضمون، عین لفظ نیز تکرار می‏شود.
2ـ قضاوت حضرت درباره شعر دیگران
علی ـ علیه‏السّلام ـ درباره شعر عرب و انتخاب بهترین نمونه آن، نظری داده است که اگر تنها همین یک نظر از ایشان باقی می‏ماند، دلیل روشن فضل و شعرشناسی و تخصّص ادبی آن حضرت می‏توانست بود. از ایشان سوءال می‏کنند که اشعر شعرای عرب کیست؟ و وی پاسخ می‏دهد: «شعرا، همه در یک میدان از عرصه‏های شعر و ادب نتاخته‏اند تا برنده و سرآمد آنها معلوم شود؛ بلکه هرکدام در یک قسم و در یک نوع از شعر استاد بوده‏اند. یکی فخریه خوب سروده و دیگری در توصیف بیابان و شتر ماهر بوده و...؛ ولی اگر به ناچار یکی را انتخاب کنیم؛ ملک ضلّیل خواهد بود». و مراد مولا از ملک ضلّیل، امروءالقیس است. در این نظر کوتاه حضرت امیر، چند محور مهم دیده می‏شود:
الف) حضرت به یک نکته مهمّ ادبی اشاره می‏کند و آن، «تخصّصی» شدن شعر است. شعرای فحل، هر کدام در یک نوع شعری به استادی می‏رسند و رایحه خاصّی در سخن هر یک آنهاست که در کلام شاعری دیگر نیست، و از همین رایحه می‏توان گلهای گلشن طبع آنها را در میان انبوه خس و خاشاک دیگران تشخیص داد. اصطلاحاً به این شعرا، شاعران صاحب‏سبک می‏گوییم. مثلاً در ادبیات فارسی، شعر حماسی به نام فردوسی ختم شده و شعرای دیگری همچون نظامی و سعدی، که در اسکندرنامه و قسمتی از بوستان خواسته‏اند راه او را بروند، از پای در آمده، عجز خود را نشان داده‏اند. نیز رباعی با خیّام شناخته می‏شود؛ بنابر این در طول تاریخ، هر رباعی خوبی که بوده، به خیّام نسبت داده‏اند؛ و غزلگویی همزاد حافظ است و فصاحت و شیوایی از آن سعدی. بنابراین مقایسه فردوسی با نظامی، کاری عبث است؛ چرا که هر کدام از آنها، به قول مولا، در یک میدان دیگر اسب تاخته‏اند.
ب) نکته دیگر، نقد بدون توجّه به پیشینه ذهنی است. یکی از آفتهای مهمّ نقد، پیشداوری و اِعمال و تحمیل عقاید خود بر متنِ مورد داوری است؛ و به همین خاطر سهراب سپهری می‏گوید:
«چشمها را باید شست
زیر باران باید رفت»(3)
شستن چشمها یعنی دریدن پرده پندار؛ یعنی زدودن زنگ آموزه‏های غلط که نسبت به یک پدیده در ذهن داریم. و یا در جای دیگر گوید:
«من نمی‏دانم که چرا می‏گویند،
اسب حیوان نجیبی است،
کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟»(4)
قضاوت مردم، همه بر اساس شنیده‏ها و القائاتی است که از سوی دیگران می‏شود. در یک کلمه، همه از روی «تقلید» به قضاوت می‏نشینیم. و معلوم است که این قضاوت، رفتن در تاریکی است و لمس کورکورانه فیل، که یکی ناودانش می‏خواند و دیگر بادبزن، و به جای اینکه به حقیقت نزدیک شویم، فرسنگها از آن فاصله می‏گیریم. به همین خاطر است که قرآن به شدّت مردم را از تقلید در قضاوت باز می‏دارد و کسانی را که در برابر سوءال پیامبران که از آنان می‏پرسند چرا بت می‏پرستید، پاسخ می‏دهند: «بَلْ وَجَدْنا آباءَنا عَلی هذا»، به باد انتقاد می‏گیرد.
خلاصه اینکه، وقتی از حضرت می‏پرسند اشعر شعرای عرب کیست، فقط از جنبه ادبی و هنری به مسئله نگاه می‏کند و اعتقادات و ذهنیات خود را در آن دخیل نمی‏کند. حضرت چون مسلمان است و پیرو و حامی رسول‏اکرم، حسّان بن ثابت انصاری را که بحق لقب «شاعرالنّبی» یافته بود، بهترین شاعر عرب نمی‏خواند؛ بلکه حق را به امروءالقیس می‏دهد؛ با اینکه خود می‏داند که امروءالقیس هیچ شعری به نفع اسلام نسروده؛ بلکه در معروف‏ترین شعر خویش، آن «معلّقه» که با مطلع:
«قفانبک مِن ذکری حبیبٍ و منزلٍ   
بسقط اللَّوی بَین الدُّخول و حومل»
شروع می‏شود، به توصیف صحنه‏هایی می‏پردازد که هرگز با مشرب مولا سازگار نیست. امروءالقیس در این شعر به شرح عیّاشیهای خود می‏پردازد و وقیحانه توضیح می‏دهد که از زنا با زنان شوهر کرده و فرزنددار نیز ابایی نداشته است؛ توضیح می‏دهد که چگونه در کجاوه به عنیزه حمله برده و او را به سقوط نزدیک کرده؛ و یا چگونه دور از چشم نگهبانان به خوابگاه دختر رئیس قبیله رفته و او را بیرون کشیده و...
و همین یادکرد حضرت به لقب «ملک ضلّیل» از امروءالقیس، خود به یک معنی به مخالفت عقیدتی حضرت با وی دلالت می‏کند. تنها چیزی که باعث شده علی، امروءالقیس را اشعر شعرای عرب بداند، همان قدرت شعری اوست، و حضرت به هیچ وجه انحرافات اخلاقی وی را در قضاوت خویش دخالت نداده است. به عبارتی بهتر، این نقد، نقدی عالمانه و کارشناسانه و بی‏شایبه و بی‏غرض است، و بدین ترتیب، علی یک‏بار دیگر آب حیات عدل خود را ـ که از اجتماع و منبرِ وعظ گرفته تا میادین خونبار جنگ، جاری ساخته بود ـ در کام تشنگان وادی ادب می‏ریزد و دشتهای سرسبز شعر و عاطفه را نیز از نسیم عدل خود جان تازه می‏بخشد و راه و روش صحیح «نقدادبی» را به همه طالبان آن می‏آموزد.
3ـ بیان شاعرانه
علی، علاوه بر اینکه شاعری تواناست، در نثر نیز بیانی کاملاً شاعرانه دارد و گویی که نثر او نیز شعر دیگری است در سیاقی دیگر.
حضرت، از هر چهار شاخه علم بیان ـ یعنی: تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز ـ به نحو مطلوب بهره گرفته، و از علم بدیع، بیشتر به سجع علاقه نشان داده است. گویا حضرت در زمان خود نیز به سجع‏گویی معروف بوده، و می‏گویند چون حضرت زینب (سلام‏اللّه علیها) در برابر ابن‏زیاد به ایراد خطبه پرداخت، آن ملعون گفت که سجع می‏گوید و پدرش نیز سجع می‏گفت.
در علم معانی، نیز سرآمد است و نام کتاب نهج‏البلاغه، خود گویای این مطلب است. برای اثبات ادّعای خود، تنها به مشتی از خروار و قطره‏ای از دریای بیکران زیباییهای نهج‏البلاغه اکتفا می‏کنیم. مولا در خطبه «شقشقیه» در معرّفی خود می‏فرماید: «یَنَحدِرُ عنّی‏السّیل و لایرقی إلیّ‏الطّیر».
کاربرد سیل برای انسان، از باب مجاز است و معلوم است که حضرت، خود را به کوهی تشبیه کرده است که از آن سیلابهای موّاج معرفت فرو می‏ریزد و نیز چنان سربلند و بزرگوار و دست‏نیافتنی است که هیچ مرغ اندیشه‏ای به کُنه وجود او نمی‏رسد و هرگز این دژ هوش‏ربا را تسخیر نمی‏کند. و چون «مشبّه به» ـ یعنی کوه ـ حذف شده، پس استعاره به کار رفته است. و خود انحدار سیل، کنایه از فراوانی معرفت است. از نظر علم بدیع نیز، موازنه و سجعی که در این عبارت کوتاه به کار رفته، بر هر شنونده‏ای آشکار است.
خطبه «شقشقیه» درباره خلافت است. حضرت می‏خواهد برتری و شایستگی خود را نسبت به دیگران در تصدّی این امر به اثبات برساند، و چه به موقع اقدام به «فخریّه» و بر شمردن امتیازات خود می‏کند! و این جز از «بلیغ ذاتی»، از هیچ کسی ساخته نیست.
البته می‏دانیم که آبشخور و منبع اصلی همه علوم اسلامی و ادیبان و دانشمندان گرانقدر مسلمان، معجزه جاوید حضرت نبوی، قرآن کریم، است که تمام محسنّات لفظی و هنری در آن دیده می‏شود؛ تا جایی که بعضی، جنبه اعجاز قرآن را فقط در حیطه لفظ دانسته‏اند. صنایعی مثل سجع و جناس در آن به وفور دیده می‏شود: «وجوهٌ یومئذٍ ناضرة إِلی رَبهّا ناظرة».
و حتّی بعضی از فقرات آن قابل تطبیق به اوزان عروضی است: «لَن تَنالوا البرَّ حتّی تُنفقوا مِمَّا تُحبّون»، که قابل تطبیق به بحر رمل سالم و رکن فاعلاتن است.
4ـ استفاده از امثال سایره عرب
حضرت، احاطه عجیبی به ادبیات گذشته عرب، خصوصاً فولکلوریک مردم، حتّی باورهای عامیانه جاهلی، دارد؛ و مهم‏تر از آن، استفاده بجا و کاملاً منطقی از آن امثال است.
«فَضَحَ رُوَیداً»: حضرت در نامه چهل و یکم، به یکی از عاملان خود که از فرمان وی سرپیچی کرده و چون گرگ گرسنه به جان مردم افتاده و چهار نعل در میدان ستم می‏تازد، می‏فرمایند: «قدری آهسته باش»؛ زودا که به شکم خاک فروخواهی رفت.
«رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إلی حَربٍ»: علی ـ علیه‏السّلام ـ در نامه معروف خود به امام حسن ـ علیه‏السّلام ـ(5) پس از آنکه فرزند خود را از افزون‏طلبی باز می‏دارد، به زیباییِ هر چه تمام‏تر این مثل عربی را می‏آورد.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی
معروف است که حضرت امیر پایه‏گذار نحو عربی است. وی ابوالاسود دوئلی را که مأمور اعراب‏گذاری قرآن شده بود، آموخت که هر فاعلی را رفع، هر مفعولی را نصب و هر مضافٌ‏الیهی را جَر دهد.
در نهج‏البلاغه نیز، امام دستوری دارد درباره کتابت یا به اصطلاح امروزی، «طرز نگارش». امام در یکی از کلمات قصار(6) خویش خطاب به کاتب خود، عبیداللّه‏بن رافع، می‏فرمایند: «ألْقِ دواتَک و أطِلْ جلفة قَلمِک و فَرِجْ بین السّطور و قرمط بین الحروفِ فَإِنَّ ذلک أجدَرُ بِصَباحةِ الخطِّ»: دواتت را لیقه بینداز و از جای تراش تا نوک خامه‏ات را دراز ساز و میان سطرها را گشاده دار و حرفها را نزدیک هم آر، که چنین کاری زیبایی خط را سزاوار است.
این مورد نشان می‏دهد که امام، علاوه بر داشتن فضل و سواد، برای جنبه‏های هنری نوشتن نیز اهمّیت قایل بوده.
6ـ تأثیر بر شعرا و نویسندگان بعد از خود
امام در ادبای بعد از خود تأثیر شگرفی به جا گذاشته و نویسندگان بزرگ، همیشه افتخارشان بر این بوده که سبک و سیاق نویسندگی خود را از نهج‏البلاغه گرفته‏اند. جاحظ، که «امام ادب عرب» لقب یافته، درباره این فرمایش حضرت: «قیمةُ کلِّ إمرئً مایحسن» می‏نویسد(7): اگر از این کتاب جز همین جمله را نداشتیم، آن را شافی، کافی، بسنده و بی‏نیاز کننده می‏یافتیم؛ بلکه آن را فزون از کفایت و منتهی به غایت می‏دیدیم.
امام، شاعران و نویسندگان پارسی‏گوی را نیز تحت سیطره کلام نورانی خویش قرار داده، که تعقیب این تأثیر و تدوین امثله نظم و نثر فارسی و تطبیق آنها با کلام امام، خود نیازمند پژوهشی جامع است. ولی در اینجا برای نمونه، به شاعری اشاره می‏کنیم که شاید کمتر به تأثّر وی از مولا توجّه شده است.
خاقانی بسیاری از تصاویر شگرف خویش را با الهام از ترکیبهای شاعرانه نهج‏البلاغه ساخته است. این تأثیرپذیریِ آگاهانه، موقعی بیشتر تأکید می‏شود که می‏بینیم خاقانی، حضرت امیر را با نام، یا به عبارت بهتر، لقبی که خودِ آن حضرت در نهج‏البلاغه به خویشتن داده، یعنی یعسوب‏الدّین، می‏خواند. امام در یکی از کلمات قصار خویش می‏فرمایند(8): «اَنا یعسوبُ المؤمنین و المالُ یعسوبُ الفجّار». خاقانی این لقب را گاهی به صورت «یعسوب دین» و گاهی به صورت ترجمه آن، «میرنحل» ـ یعنی پادشاه زنبوران ـ به کار می‏برد:
یعسوب امّت است علی‏وار، زانکه سوخت   
زنبورخانه زر و سیم آذر سخاش(9)
احمد مرسل که کرد از تپش و زخم تیغ   
تخت سلاطین زکال، گُرده شیران کباب
در علمش «میرنحل» نیزه کشیده چو نخل   
غرقه صد نیزه خون اهل طعان و ضراب(10)
همان‏طور که اهل ادب می‏دانند، قسمت قابل توجّه قصاید خاقانی را «حجّیات» وی شامل می‏شود، و در این قصاید، خاقانی سخت تحت تأثیر خطبه «حجّ» امام است. امام ـ علیه‏السّلام ـ در ذکر حج می‏فرمایند(11): «و فَرَضَ عَلَیکم حجَّ بَیتِهِ الحَرام الَّذی جَعَلَه قِبلةً لِلأَنامِ یَرِدونَه ورودَ الأَنعامِ و یألهون إلیهِ وُلُوه الحُمامِ... واختارَ مِنْ خَلقِه سمّاعاً أجابوا إلیه دعوتَه و صدقوا کلمتَه و وقفوا مَواقِفَ أَنبیائه و تشبَّهوا بِملائکتهِ المُطیفین بِعَرشه...»
چند تصویر در این جملات دیده می‏شود: الف) ورود حجّاج به بیت‏اللّه‏الحرام، به ورود آهوان بر آبشخور تشبیه شده است؛ ب) هجوم حاجیان به حرم امن کعبه، به پناه آوردن کبوتران به آشیانه‏هایشان مانند شده است؛ ج) گفت‏وگو بین خدا و بندگانش؛ د) ایستادن حجّاج در مواقف انبیا؛ ه) طواف حاجیان دور کعبه، طواف فرشتگان به دور عرش خداوندی را به خاطر می‏آورد.
همه این تصاویر در قصاید «حجیّه» خاقانی انعکاس یافته است:
الف: پس به کوفه مشهد پاک امیرالنَّحل را     همچو جیش نحل، جوش انسی و جان دیده‏اند
تشنگانی که ز جان سیر شدند از می عشق   
دل دریاکش سرمست چو دریا بینند
ب: هر کبوتر کز حریم کعبه جان آمده     زیر پرّش نامه توفیق پنهان دیده‏اند
عاشقان اوّل طواف کعبه جان کرده‏اند     پس طواف کعبه تن فرض ایمان دیده‏اند
ـ آسمان در حرم کعبه کبوتروار است     که به امنش ز در کعبه مسمّا بینند
آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند   
بر در کعبه معلّق‏زن و دروا بینند
این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید   
طَیَرانش نه به بالا، که به پهنا بینند
ج: مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند     بختیان را ز جرس صبحدم آوا شنوند
عارفانِ نظری را فِدی اینجا خواهند   
هاتفانِ سحری را ندی اینجا شنوند
عرشیان بانگِ و اللّه عَلَی النّاس زنند     پاسخ از خلق سَمِعنا و أطِعْنا شنوند
از سر پای در آیند سراپا به نیاز     تا تعال از ملک‏العرش تعالی شنوند
د: ذات حق، سلطان سلطانان و کعبه‏دار ملک   
مصطفی را شحنه و منشور قرآن دیده‏اند
وادی فکرت بریده، محرم عشق آمده   
موقف شوق ایستاده، کعبه جان دیده‏اند
رانده زآنجا تا به خاک حلّه و آب فرات   
موقف‏الشّمس و مقام شیر یزدان دیده‏اند
در طواف کعبه جان ساکنان عرش را   
چون حُلیّ دلبران در رقص و افغان دیده‏اند
در سجود کعبه جان ساکنان سدره را     همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیده‏اند
ه: جبرییل استاده چون اعرابی‏ای اشترسوار     کز پی حاجش دلیل ره فراوان دیده‏اند
عرضگاه دشت موقف عرض جنّات است از آنک   
مصنع او کوثر و سقّاش رضوان دیده‏اند
حاج را نو نو در افزای از ملایک کرده حق   
هر چه در ششصدهزار اعداد نقصان دیده‏اند
آمده در مکّه و چون قدسیان بر گرد عرش   
عرش را بر گرد کعبه طوف و جولان دیده‏اند
پیش کعبه گشته چون باران زمین‏بوس از نیاز   
وآسمان را در طوافش هفت دوران دیده‏اند
7ـ نقل اشعار دیگران
امام در نهج‏البلاغه، در 9 مورد و کلاّ 14 بیت، از شعرای دیگر شعر نقل کرده است. چیزی که باعث اعجاب خواننده می‏شود، استفاده بسیار ادیبانه و بجای حضرت از این اشعار است. حضرت، مطلب را چنان در پس و پیش بیت می‏پروراند که خواننده به هیچ وجه نمی‏تواند بفهمد که این شعر از کلام دیگران انتخاب شده، و گویی که جای بیت فقط در این خطبه بوده و از گوینده همین خطبه است. پنداری خطبه حضرت قصیده‏ای است که این بیت نیز یکی از ابیات آن می‏باشد. این نقل، نقلی انفعالی نیست؛ بلکه نقلی آگاهانه و فعّال است که در آن، شعر را از تملّک صاحب اصلی آن در آورده واز آنِ خود ساخته است. نکته مهمّ دیگری که در پایان این مدخل می‏توان گفت، اجتناب امام از تعصّب خشک است؛ جایی که احساس می‏کند شعر فلان شاعر مضمونی زیبا دارد، از آوردن آن ابا نمی‏کند و هرگز به خاطر مسائل شخصی و عقیدتی، هنر کسی را ضایع نمی‏گذارد.
«اشعار نهج‏البلاغه»
1. شتّانَ ما یَومی عَلی کورِها     و یَومُ حیّانَ أخی جابِرٍ(12)
«چه فرقهاست میان این روز من [که] بر پشت شتر [در بیابانهای بی‏آب و علف سرگردانم] و روز حیّان ـ برادر جابر ـ [که آسوده در خانه خنک نشسته است]».
این بیت، از شاعر برجسته عرب، اعشی، است. اعشی از ندیمان حیّان بوده. حیّان ـ برادر جابر ـ در شهر یمامه، صاحب قلعه و دولت بوده و در عیش و خوشی می‏گذرانده. اعشی که راحتی و آسودگی وی را دیده بود، روز سخت خود را با او مقایسه می‏کند و به حال او حسرت می‏خورد.
حضرت، این بیت را در خلال معروف‏ترین خطبه خود ـ «شقشقیّه» ـ آورده است؛ آنجا که با حرارت خاصّی از پایمال شدن حقّ خویش و از به حکومت رسیدن ابوبکر و عمر و دوشیدن شتر خلافت صحبت می‏کند. آری؛ وقتی که حضرت، خارْ در چشم و استخوانْ در گلو، در گوشه انزوا خزیده و دیگران چون چارپایان می‏خورند و می‏خوابند، چه تمثیلی زیباتر از این بیت اعشی می‏توان یافت، که یکی در بیابانهای گرم و سوزان سرگردان است و دیگری آسوده‏خاطر در بستانسرای خرّم و خنک خوابیده است.
2. لَعمرُ أبیکَ الخَیر یا عَمرو إنَّنی   
عَلی وَضَرٍ مِنْ ذَا الإِناءِ قَلیلٍ(13)
«ای عمرو، قسم به جان پدرت ـ خیر ـ که مرا از این پیمانه چرکی اندک بهره است!»
لشکر معاویه به سرکردگی بسر بن ابی‏ارطاة به یمن حمله می‏کند و آنجا را تحت اشغال خود در می‏آورد. حضرت، پس از نکوهش کوفه که وزیدنگاه بادهای عصیان و آشوب است و نفرین علی را در پی دارد، چنان که فرمود: «فَقَبَّحَکَ اللّهُ»، از یاران خود شکوه می‏کند که جز کوفه، از خلافت عظیم اسلامی چیزی در دست من نمانده؛ و چه زیبا این شعر را که شاعر از بهره اندک خود می‏نالد، می‏آورد!
3. هُنالِکَ لَو دَعَوْتَ أتاک مِنهُم   
فَوارسُ مِثلُ أرمِیَة الحَمیمِ(14)
«هان! اینک اگر از آنان مدد جویی، سوارانی چون ابرهای سبکبار تابستانی به سوی تو می‏تازند.»
امام در همین خطبه (25) بعد از نفرین کوفه و گلایه از یاران پیمان‏شکن خویش، در جملاتی شعرگونه، جدایی خود از این قوم بی‏ریشه را از خدا می‏خواهد، و چه زیبا می‏گوید: «اللّهمَّ مُث قلوبَهم کَما یُماثُ المِلحُ فی‏الماء»: «پروردگارا، دلهایشان را بگداز؛ همچنان‏که نمک در آب می‏گدازد و ذوب می‏شود.
پس آرزو می‏کند که ای کاش به جای این همرهان سست‏عناصر، تنها هزار سوار از قبیله «بنی فراس بن غنم» همراه خود داشت. و چه عالی و هنرمندانه در توصیف آنها، به این بیت ابوجندب هذلی استناد می‏جوید: «که اگر از آنان یاری خواهی، بی‏درنگ به سوی تو می‏تازند.»
شریف رضی در توضیح این بیت می‏گوید: «دلیل تشبیه سواران به ابرهای تابستانی، این است که ابرهای تابستانی چون آبی ندارند، سبکبار و تیزتازند.» درست بر عکس یاران امام، که باز به قول مرحوم رضی، همواره در برابر فرمانهای امام تثاقل به خرج می‏دهند.
4. أدمت لَعَمری شُربَک المَحضَ صابِحاً   
و أکلَکَ بِالزُّبدِ المقَشَّرة البُجْرا
و نَحنُ وهَبناک العُلاء و لَم تَکُن     عَلیّاً و حُطْنا حَولَک الجرد و السّمرا(15)
«به جانم سوگند، که پیوسته سحرگاهان شیر ناب نوشیدی و سرشیر و خرمای بی‏هسته خوردی! و ما این بزرگی را به تو ارزانی داشتیم،در حالی‏که قبلاً بزرگ نبودی؛ و ما بودیم که گرداگرد تو را از اسبان کوتاه‏موی و نیزه‏های گندمگون پر کردیم.»
قریش، بعد از رحلت پیامبر، بیشترین دشمنی را با امام ظاهر ساختند، و امام بارها از عهدشکنی و بی‏وفایی آنان شکایت کرده است. در این خطبه نیز حضرت آنان را به یاد گذشته ذلّتبارشان می‏اندازد که چگونه اسلام و بزرگانی چون پیامبر و حضرت امیر، آنان را از ذلّت به اوج بزرگی رساندند؛ و این دو بیت، خوش در جای خود نشسته است.
5. أمَرتُکم أمری بِمُنْعَرِجِ اللَّوی     فَلَمْ تَستَبینوا النُّصحَ إِلاّ ضُحَی الغَد(16)
«من دیدگاه خویش را در صحرای «منعرج» به شما عرضه داشتم؛ ولی ارزش آن تا ظهر فردا بر شما آشکار نشد.»
این بیت از دُرید بن صِمّه هوازنی است. درید، برادر خویش ـ عبداللّه ـ را در حالی‏که از جنگ بنی‏بکر باز می‏گشتند، پند می‏دهد که در راه توقّف نکند. عبداللّه به نصیحت برادر عمل نمی‏کند و بنی‏بکر حمله می‏کنند و عبداللّه را می‏کشند و درید زخمی می‏شود. مایه اعجاب در این است که امام در خطبه‏ای کوتاه و چند سطری، دو مثل و یک شعر به‏کار برده. یکی از این دو مثل، که درست هم‏مضمون این بیت است، داستان جالبی دارد که به زیبایی تمام، مقصود و منظور امام را به مخاطب انتقال می‏دهد. مثل این است:
«لَو کانَ یُطاعُ لقصیر أمر». ماجرا از این قرار است که جذیمه ابرش، عمرو بن ضرب را به هلاکت می‏رساند. ضباء ـ دختر عمرو ـ به جای پدر به حکومت می‏نشیند و در صدد انتقام بر می‏آید. پنهانی با عمّال خویش نقشه قتل جذیمه را طرح می‏ریزد و با ارسال نامه‏ای، از جذیمه دعوت می‏کند که با وی ازدواج کند و حکومت را در دست گیرد. قصیر ـ یکی از مشاوران جذیمه ـ او را از عزیمت منع می‏کند و از توطئه دشمن زخم‏خورده بر حذر می‏دارد؛ ولی جذیمه حرف این ناصح مشفق را در گوش نمی‏گیرد و می‏رود و کشته می‏شود.
حضرت، با حسرتی هر چه تمام‏تر این تنهایی خویش را به تنهایی قصیر شبیه می‏سازد و می‏گوید من بارها شما را نصیحت و ارشاد کردم؛ ولی شما هرگز به گفته‏های من عمل نکردید و به صراط مستقیمی که نشان می‏دادم، نرفتید، و به همین خاطر در تیه ضلالت افتادید و اسیر چنگ فرومایگانی چون معاویه شدید. این خطبه را امام پس از حکمیّت و رسوایی‏ای که یاران ساده‏لوح و دشمنان گرگ‏صفت پوستین‏پوش وی به بار آوردند، ایراد فرموده است، و اصلاً علّت این رسوایی را ضایع ماندن نصیحت خود می‏داند. افراد خشک‏مغزی چون خوارج، که خود فریب نیزه‏های قرآن‏دارِ معاویه را خوردند و حضرت را به قبول حکمیّت واداشتند و بعد از فضاحت ابوموسی اشعری تازه فهمیدند که معاویه چه کلاه گشادی بر سر آنان گذاشته است، باز وقیحانه تیغ در روی حضرت کشیدند که از گناهِ نکرده توبه کن! و حضرت می‏فرماید شما دیروز باید به حکم من عمل می‏کردید، که نکردید.
6. وَ دَعْ عَنک نَهباً صیحَ فی حَجَراتِهِ   
هاتِ حدیثاً ما حدیث الرَّواحِل(17)
«سخنِ آن غارتی را که از تو کردند و آوازه‏اش در اطراف و اکناف پراکنده شد، واگذار و حدیثی دیگر بیار (داستان غارت شتران را)». امروءالقیس ـ شاعر معروف عرب ـ مهمان مردی به نام طریف از قبیله بنی‏جدیله می‏شود. بعد از مدّتی، از وی جدا شده، به سوی خالد ـ پسر سدوس ـ می‏رود. بنی‏جدیله اموال او را غارت می‏کنند. امروءالقیس شکایت پیش خالد می‏برد. خالد شتران امروءالقیس را سوار می‏شود و پیش بنی‏جدیله می‏رود و می‏گوید: چرا اموال امروءالقیس را که در پناه من است، غارت کردید؟ آنان در جوابش می‏گویند: او در پناه تو نیست. خالد برای اثبات ادّعای خود می‏گوید: شترانی که ما بر آن سوار شده‏ایم، از آن امروءالقیس است. بنی‏جدیله آن شتران را نیز از آنان می‏گیرند. امروءالقیس وقتی استیصال حامی خود ـ خالد ـ را می‏بیند، غم غارت اوّل را فراموش می‏کند و از غارت دوم بیشتر اندوهگین می‏شود. پس می‏سراید که غارت اوّل را رها کن، که غارت دوم دردناک‏تر است.
امام این خطبه را در جواب فردی از بنی‏اسد که می‏پرسد چرا خلافت را از شما دریغ داشتند، ایراد فرموده و توضیح می‏دهد که گروهی بخیلانه به خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند؛ و تازه اندوهی که از گروه اوّل ـ یعنی ابوبکر و عمر و عثمان ـ در گرفتن خلافت بر دلم نشست، در برابر ستمهای گروه دوم ـ یعنی معاویه و یاران بی‏ایمان وی ـ قطره‏ای در مقابل دریاست. و برای همین، بعد از ذکر بخل گروه اوّل، بلافاصله می‏فرماید: «و هَلُّمَ الخَطْبَ فی ابن ابی‏سُفیان» و برای این داستان، تمثیلی بهتر از این بیت امروءالقیس نمی‏توان یافت، که زخم غارت اوّل بهبود نیافته، زخمی عمیق‏تر از آن بر پیکر وی می‏نشیند.
7. و عیَّرها الواشون أنّی أحبها     و تلکَ شَکاةٌ ظاهرٌ عَنکَ عارُها(18)
«و سخن‏چینان و عیب‏جویان، امّ عمرو را به خاطر عشق من به او سرزنش کردند. ای امّ عمرو! اگر این دوست داشتن عیبی هم باشد، ننگش به تو نمی‏رسد.»
ابوذویب هذَلی در این بیت معشوقه خود، امّ‏عمرو، را مورد خطاب قرار می‏دهد و می‏گوید اگر طشت این عاشق بیچاره از بام افتاده و در راه محبّت تو رسوای خاصّ و عام گشته، بر تو حرجی نیست. این عشقی است که گریبانگیر من شده است و مرا انگشت‏نمای خلق کرده.
امام در این نامه کوتاه که در جواب معاویه نوشته، به سه شعر استشهاد کرده است. با استناد به این بیت، معاویه را سرزنش می‏کند و به او توصیه می‏نماید که دست از شیطنت بردارد و بیش از این پیراهن عثمان را در مخالفت با او علم نکند، که این ماجرا هیچ ربطی به او ندارد. حضرت به او می‏فرماید تو گمان می‏کنی که من به همه خلفای پیش از خود ستم کرده‏ام. اگر گمان تو درست هم باشد، این کارها مربوط به تو نمی‏شود و من مجبور نیستم که از تو عذرخواهی کنم. امام در جای دیگر، معاویه را به ظرفی تشبیه می‏کند که بر پشت جهاز شتر می‏آویزند، و بدین وسیله او را از اینکه خود را به زور به عثمان منتسب می‏کند و خون او را از امام و خلیفه وقت می‏خواهد، منع می‏نماید.
8. و کَم سقت فی آثارهم مِن نصیحة     وقَد یَستَفیدُ الظِّنَّه المُتَنَصِّحُ(19)
«و چه بسیار که در کارهای شما به پند و اندرز سخن راندم؛ و گاهی نصیحتگو حاصلی جز بدگمانی و تهمت دیگران ندارد.»
این بیت مثلی است که درباره کسی زده می‏شود که آن قدر دلسوزی و نصیحت می‏کند که مردم گمان می‏کنند اندیشه بدی در سر دارد و غرض شخصی را در این کار دنبال می‏کند.
حضرت در جواب معاویه که او را در ظاهر به خاطر عثمان موءاخذه می‏کند، می‏فرماید من از اینکه در بعضی از بدعتها به عثمان خرده گرفتم، پوزش نمی‏خواهم. من از این کار هدفی جز اصلاح و ارشاد عثمان نداشتم؛ و چه توان کرد؟ که: «رُبَّ مَلومٍ لاَذنبَ لَه» و چه بسیارند ناصحانی که از شدّت دلسوزی مورد اتّهام مردم واقع می‏شوند!
9. لَبِّثْ قلیلاً یَلحَقُ الهَیجا حَمَلْ     لابأسَ بالمَوتِ إذالمَوتُ نَزَلَ(20)
«لختی درنگ کن تا حمل در صف جنگ در آید. هیچ باکی از مرگ نیست چون مرگ فرود آید.»
در زمان جاهلیّت، شتران حمل ابن بدر را می‏ربایند و او می‏رود، شجاعانه می‏جنگد، شتران خویش را باز پس می‏گیرد و می‏آورد. از آن زمان، این موضوعْ ضرب‏المثلی می‏شود برای تهدید به جنگ.
معاویه در نامه خود امام را تهدید به جنگ می‏کند و امام در جواب می‏نویسد پسران عبدالمطّلب هرگز از شمشیر نهراسیده‏اند؛ و بعد در توضیح و تطبیق شعر با موضوع، معاویه را به یاد جنگ بدر می‏اندازد که حضرت، برادر (حنظلة بن ابی‏سفیان)، دایی (ولید بن عتبه) و جدّ وی (عتبه بن ربیعه) را به درَک واصل کرده بود.
10. فَإِنْ تسأَلینی کَیف أنتَ فأنَّنی   
صَبورٌ عَلَی رَیبِ الزَّمانِ صَلیبٌ
یعِزُّ عَلیَّ أنْ تُری بی کآبه   
فیشمت عاد أو یساء جیبُ(21)
«و اگر از من بپرسی که چگونه‏ای، من سخت و صبور در برابر حوادث روزگار ایستاده‏ام. بر من سخت گران می‏آید که در چهره‏ام آثار اندوه دیده شود تا دشمن شماتتم کند و دوست اندوهگین شود.»
شعر از عبّاس بن مرداس سلمی است. شاعر در خطاب به معشوقه خود می‏گوید غرور من اجازه نمی‏دهد تا اندوه درونی خویش را در چهره خود ظاهر کنم و دشمنانم را شاد و دوستانم را غمگین سازم.
این نوع غیرت‏ورزی، در تاریخ نمونه‏های فراوانی دارد و در ادب عرب و فارسی انعکاس گسترده‏ای یافته است. از جمله، معروف است که بابک خرّمدین و عمادالدّین نسیمی ـ شاعر معروف حروفیه ـ هنگام کشته شدن به دست دشمن، خون خویش را به چهره می‏مالند تا دشمنْ آنان را زردروی مشاهده نکند.
همین مدوِّن دانشمند نهج‏البلاغه ـ سیّدشریف رضی ـ در مفارقت معشوق خود گوید:
نسرق الدَّمَع فی الجُیوب حیاء   
و بِنا ما بِنا مِنَ الأشواق
«روز جدایی، از شرم، اشک در گریبان خویش می‏دزدیم و پنهان می‏سازیم، و به ما می‏گذرد از شوق آنچه می‏گذرد.»
و نیز خاقانی بیتی دارد که گویی ترجمه این شعر است:
باز پس گردم چون اشک غیوران از چشم   
که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند
و خواجه نیز می‏فرماید:
با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام   
نی گرت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
مولا این نامه را در جواب عقیل که نگران تنهایی برادر و قدرت دشمنان وی است، می‏نویسد. حضرت می‏فرماید: «گمان مبر که پسر پدرت اگر مردم او را رها کردند، به خواری تن در دهد. من آن شتر رام نیستم که هر کجا خواستند، بکشندم و هرگونه که خواستند، سوارم شوند. نگران دشمن هم مباش. من تنها نیستم و لشکری انبوه برای سرکوب آنان فرستاده‏ام».
و بعد، با بیانی شیوا و شاعرانه به دلاوریهای لشکر خود و فرار دشمن می‏پردازد، تا مگر برادر را آرامشی حاصل شود و قلبش تسکین یابد: «لشکری انبوه از مسلمانان به سوی او گسیل داشتم. چون این خبر بدو رسید، گریزان دامن در چید و پشیمان باز گردید. سپاه من در راه بدو رسیدند و نزدیک پنهان شدن آفتاب، لختی با یکدیگر جنگیدند. پس دیر نکشید که اندوهناک رهایی یافت و از آن پس که در تنگنا افتاده و جز رمقی از او نمانده بود، با دشواری روی بتافت(22)
حضرت این‏گونه صَلب و سخت در برابر
دشمن ایستاده، تا دشمن هرگز شاد نگردد.
11. و حَسبُکَ داءً أنْ تَبیتَ بِبَطنةِ   
و حَولَک أکبادٌ تَحِنُّ إلَی القِدَّ(23)
«و تو را این درد بس، که با شکم پر بخوابی، در حالی‏که در اطراف تو جگرهای سوخته‏ای در حسرت جویدن پوست بزی ناله سر می‏دهند.»
امام این نامه را به عثمان بن‏حنیف، والی خود در بصره، که در مهمانی عروسی‏ای شرکت کرده بود، نوشته است. حضرت، پس از نصیحت وی که می‏فرماید: از مالی که نمی‏دانی حلال است یا حرام، مخور و به میهمانی‏ای که فقیران از آن مطرودند و محتشمان بدان مدعُو، مرو، به زهد خویش اشاره می‏کند که به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده است؛ و گریزی نیز به جریان «فدک» می‏زند که ما از مال دنیا همین «فدک» را داشتیم که خلفای پیشین از ما گرفتند؛ و باز برای تربیت ابن‏حنیف می‏فرماید که «فدک» و غیر فدک به چه درد من می‏خورد زمانی‏که من در حفره تنگ و تاریک گور قرار خواهم گرفت؟ سپس می‏فرماید من نیز می‏توانم عسل مصفّی و نان گندم بخورم و جامه‏های ابریشمین بپوشم، ولی هرگز نمی‏توانم ببینم که من سیر خوابیده‏ام و پیرامونم شکمهایی از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهایی سوخته است. و چه زیبا به شعر حاتم طائی می‏رسد!
12. مستقبلین ریاحَ الصَّیفِ تَضربهم   
بِحاصبٍ بَین أغوارِ و جَلْمود(24)
«رو در مسیر وزش بادهای تابستانی دارند که در میان صخره‏ها و گودالها ریگ به چهره آنان می‏زند.»
این نامه در جواب معاویه و تهدیدهای وی نوشته شده است. می‏فرمایند خود به دیدار تو خواهم آمد، و اگر تو شتاب کنی و به جنگ من آیی، گویی که با پای خود به مسلخ می‏آیی، و مَثل تو مَثل آن کسانی است که شاعر «بنی‏اسد» گفته: چهره به بادهای تابستانی می‏دهند که ریگ بر چهره‏شان می‏کوبد. حضرت با این تمثیل، تیر و شمشیرهایی را که بر سر لشکر معاویه خواهد بارید، به گردبادهای تابستانی تشبیه کرده است؛ چرا که خود بلافاصله از این استعاره رمزگشایی و تصریح به نام شمشیر کرده و می‏گوید: «و شمشیری که با آن به جدّ مادری تو (عتبه بن ربیعه) و به دایی‏ات (ولید بن‏عتبه) و برادرت (حنظلة بن‏ابی‏سفیان) در یکجا (جنگ بدر) زدم، نزد من است.»
پی‏نوشت‏ها
1ـ ر. ک. دیوان امیرالمؤمنین، علیّ‏بن ابی‏طالب، ترجمه استاد مصطفی زمانی.
2ـ رضی، سیّد شریف، نهج‏البلاغه، ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی، کلمات قصار، شماره 190.
3ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب.
4ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب.
5ـ نهج‏البلاغه، همان، نامه 31.
6ـ همان، کلمات قصار؛ شماره 315.
7ـ همان، مقدّمه، ص «ی».
8ـ همان، کلمات قصار، شماره 316.
9ـ خاقانی شروانی، افضل‏الدّین بدیل‏بن علی
بخار، دیوان، تصحیح دکتر ضیاءالدّین، سجّادی، ص 233.
10ـ همان، ص 44.
11ـ نهج‏البلاغه، همان، خطبه 1.
12ـ همان، خطبه 3.
13ـ همان، خطبه 25.
14ـ همان.
15ـ همان، خطبه 33.
16ـ همان، خطبه 35.
17ـ همان، خطبه 162.
18ـ همان نامه 28.
19ـ همان.
20ـ همان.
21ـ همان، نامه 36.
22ـ همان، نامه 36.
23ـ همان، نامه 45.
24ـ نهج ‏البلاغه، همان، نامه 64.
منابع و مآخذ
1ـ آیتی، عبدالمحمّد (مترجم)، معلّقات سبع، چاپ سوم 1371، تهران، سروش.
2ـ خاقانی شروانی، افضل‏الدّین بدیل بن علی بخار، دیوان، تصحیح دکتر ضیاءالدّین سجّادی، چاپ پنجم 1374، تهران، زوار.
3ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب، چاپ بیست و دوم 1378، تهران، طهوری.
4ـ علیّ‏بن ابی‏طالب(ع)، دیوان، ترجمه مصطفی زمانی، چاپ اوّل 1374، نصایح.
5ـ رضی، سیّد شریف، نهج‏البلاغه، ترجمه دکتر سیّدجعفر شهیدی، چاپ اوّل، تهران 1368، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
منبع: مجله نهج البلاغه ؛ بهار 1384 - شماره 13 و 14


آخرین بروزرسانی (دوشنبه, 31 تیر 1392 ساعت 11:37)