جدیدترین مطالب
- نظریات اجتماعی سیاسی در نهج البلاغه
- پایگاه اجتماعی زن در نهج البلاغه
- حقوق حکومت و مردم از دیدگاه امام علی(ع)
- جامعه سالم در نهج البلاغه
- قرآن مجيد با قابليت جستجو QURAN MAJEED WITH SEARCH 1.0
- نرم افزار قرآنی ترتیل نسخه 1براي كامپيوتر
- جزء ۳۰ قرآن کریم همراه ترجمه فارسی با صداي استاد عبدالباسط
- Farsi Quran
- قرآن الکترونیکی با ترجمه فارسی و انگلیسی و عربي Farsi Quran
- Quran Flash
- نرم افزار جزء ۳۰ قرآن کریم
- قرآن سه بعدي
- برنامه قدرتمند اسلام Islam 6.90 software
- قرآن در ورد quran in Word
- آموزش هوشمند قرائت قرآن با نرم افزار قرآنی سروش ایمان
شعر در نهج البلاغه
اقبالی، ابراهیم
چکیده :
در این مقاله، جنبه ادبی شخصیت بیهمتای حضرت مولیالموحّدین، علی ـ علیهالسّلام ـ در هفت محور بررسی شده است:
1ـ شاعریِ آن حضرت.
2ـ نقد ادبی و نظرات فنّی مولا در شعر و ادب.
3ـ بیان شاعرانه آن حضرت در نهجالبلاغه.
4ـ استفاده مولی از امثال سایره عرب.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی از جانب آن حضرت.
6ـ تأثیر حضرت امیر(ع) بر شعرا و نویسندگان بعد از خود.
7ـ نقل اشعار دیگران در نهجالبلاغه.
و همین مورد اخیر است که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته. حضرت در نهجالبلاغه، در 9 مورد و کّلاً 14 بیت، از شعرای دیگر نقل کرده. در این مقاله سعی شده ضمن شرح و تحلیل این اشعار، طرز استفاده حضرت از آنها در کلام خود، مورد نقد و بررسی قرار گیرد.
سخن درباره «شاعری» و «ادب» حضرت مولیالموحّدین، علی(ع) را میتوان در چند شاخه خلاصه کرد:
چکیده
در این مقاله، جنبه ادبی شخصیت بیهمتای حضرت مولیالموحّدین، علی ـ علیهالسّلام ـ در هفت محور بررسی شده است:
1ـ شاعریِ آن حضرت.
2ـ نقد ادبی و نظرات فنّی مولا در شعر و ادب.
3ـ بیان شاعرانه آن حضرت در نهجالبلاغه.
4ـ استفاده مولی از امثال سایره عرب.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی از جانب آن حضرت.
6ـ تأثیر حضرت امیر(ع) بر شعرا و نویسندگان بعد از خود.
7ـ نقل اشعار دیگران در نهجالبلاغه.
و همین مورد اخیر است که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته. حضرت در نهجالبلاغه، در 9 مورد و کّلاً 14 بیت، از شعرای دیگر نقل کرده. در این مقاله سعی شده ضمن شرح و تحلیل این اشعار، طرز استفاده حضرت از آنها در کلام خود، مورد نقد و بررسی قرار گیرد.
سخن درباره «شاعری» و «ادب» حضرت مولیالموحّدین، علی(ع) را میتوان در چند شاخه خلاصه کرد:
1ـ اشعار خود آن حضرت
علاوه بر اینکه دیوان قطوری از اشعار نغز و پرمعنی را به حضرت امیر نسبت میدهند(1)، در نهجالبلاغه نیز دو بیت وجود دارد که با توجّه به بیان استوار و مستدلّ و بینقص آن، میتوان پذیرفت که از خود آن وجود مقدّس صادر شده است:
فَإِنْ کنتَ بالشّوری ملکتَ أُمورَهم
فکَیف بِهذا و المُشیرونَ غیّب
و إِنْ کنتَ بالقُربی حَجَجتَ خصیمَهم
فَغَیرُک أولی بِالنَّبیِّ وأقرَبُ(2)
«اگر تو با شورا امور مردم را به دست گرفتهای، پس چگونه است که اهل نظر و مشاوره در آن جلسه غایب بودند؟ و اگر از راه خویشاوندی پیامبر با آنان به احتجاج برمیخیزی، بدان که غیر از تو، دیگری به پیامبر شایستهتر و نزدیکتر است». این دو بیت، در ردّ ادعای حقّانیت خلفای پیش از علی سروده شده است.
حضرت، پیش از این دو بیت، شگفتیِ معنیدار خود را از استدلال خلفای پیشین که خلافت را تنها به خاطر مصاحبت با پیامبر از آنِ خود میدانستند، اظهار میکند: معروف است که پس از رحلت حضرت نبی، عمر به ابوبکر که به وی میگفت دستت را بده تا با تو بیعت کنم، گفت: تو در سختی و آسایش، مصاحب و همراه رسول خدا بودی. دست خود به من ده تا با تو بیعت کنم! و نیز وقتی «انصار» به خلافت ابوبکر اعتراض کردند، ابوبکر در پاسخ آنان گفت که ما عترت پیامبریم.
حضرت در این دو بیت به این دو موضوع اشاره میکند و خطاب به ابوبکر میگوید اگر تو ادّعا میکنی که خلافت را از طریق شورا به دست آوردهای، ادّعایی باطل است؛ چرا که اهل نظر، خصوصاً بنیهاشم، و از همه مهمتر، خود حضرت امیر، در آن جلسه حاضر نبودند. پس شورایی که از طرفداران تو تشکیل یافته و به نفع تو رأی داده، چه اعتباری دارد؟ و امّا درباره موضوع دوم، اگر تو به صرف اینکه پیامبر با دختر تو ازدواج کرده، ادّعای خویشاوندی او را میکنی، من در این ادّعا از تو صادقتر و به این افتخار از تو شایستهترم؛ که هم داماد پیامبرم و هم پسر عمّ او.
اینکه اِسناد این اشعار به حضرت امیر تا چه حد میتواند صحیح باشد، خود موضوع تحقیق دیگری است. البته با در دست بودن معیار و منبعی چون نهجالبلاغه، تطبیق موضوعات این اشعار با محتویات نهجالبلاغه کار چندان دشواری نیست. خصوصاً که در پارهای از موارد، علاوه بر مضمون، عین لفظ نیز تکرار میشود.
2ـ قضاوت حضرت درباره شعر دیگران
علی ـ علیهالسّلام ـ درباره شعر عرب و انتخاب بهترین نمونه آن، نظری داده است که اگر تنها همین یک نظر از ایشان باقی میماند، دلیل روشن فضل و شعرشناسی و تخصّص ادبی آن حضرت میتوانست بود. از ایشان سوءال میکنند که اشعر شعرای عرب کیست؟ و وی پاسخ میدهد: «شعرا، همه در یک میدان از عرصههای شعر و ادب نتاختهاند تا برنده و سرآمد آنها معلوم شود؛ بلکه هرکدام در یک قسم و در یک نوع از شعر استاد بودهاند. یکی فخریه خوب سروده و دیگری در توصیف بیابان و شتر ماهر بوده و...؛ ولی اگر به ناچار یکی را انتخاب کنیم؛ ملک ضلّیل خواهد بود». و مراد مولا از ملک ضلّیل، امروءالقیس است. در این نظر کوتاه حضرت امیر، چند محور مهم دیده میشود:
الف) حضرت به یک نکته مهمّ ادبی اشاره میکند و آن، «تخصّصی» شدن شعر است. شعرای فحل، هر کدام در یک نوع شعری به استادی میرسند و رایحه خاصّی در سخن هر یک آنهاست که در کلام شاعری دیگر نیست، و از همین رایحه میتوان گلهای گلشن طبع آنها را در میان انبوه خس و خاشاک دیگران تشخیص داد. اصطلاحاً به این شعرا، شاعران صاحبسبک میگوییم. مثلاً در ادبیات فارسی، شعر حماسی به نام فردوسی ختم شده و شعرای دیگری همچون نظامی و سعدی، که در اسکندرنامه و قسمتی از بوستان خواستهاند راه او را بروند، از پای در آمده، عجز خود را نشان دادهاند. نیز رباعی با خیّام شناخته میشود؛ بنابر این در طول تاریخ، هر رباعی خوبی که بوده، به خیّام نسبت دادهاند؛ و غزلگویی همزاد حافظ است و فصاحت و شیوایی از آن سعدی. بنابراین مقایسه فردوسی با نظامی، کاری عبث است؛ چرا که هر کدام از آنها، به قول مولا، در یک میدان دیگر اسب تاختهاند.
ب) نکته دیگر، نقد بدون توجّه به پیشینه ذهنی است. یکی از آفتهای مهمّ نقد، پیشداوری و اِعمال و تحمیل عقاید خود بر متنِ مورد داوری است؛ و به همین خاطر سهراب سپهری میگوید:
«چشمها را باید شست
زیر باران باید رفت»(3)
شستن چشمها یعنی دریدن پرده پندار؛ یعنی زدودن زنگ آموزههای غلط که نسبت به یک پدیده در ذهن داریم. و یا در جای دیگر گوید:
«من نمیدانم که چرا میگویند،
اسب حیوان نجیبی است،
کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟»(4)
قضاوت مردم، همه بر اساس شنیدهها و القائاتی است که از سوی دیگران میشود. در یک کلمه، همه از روی «تقلید» به قضاوت مینشینیم. و معلوم است که این قضاوت، رفتن در تاریکی است و لمس کورکورانه فیل، که یکی ناودانش میخواند و دیگر بادبزن، و به جای اینکه به حقیقت نزدیک شویم، فرسنگها از آن فاصله میگیریم. به همین خاطر است که قرآن به شدّت مردم را از تقلید در قضاوت باز میدارد و کسانی را که در برابر سوءال پیامبران که از آنان میپرسند چرا بت میپرستید، پاسخ میدهند: «بَلْ وَجَدْنا آباءَنا عَلی هذا»، به باد انتقاد میگیرد.
خلاصه اینکه، وقتی از حضرت میپرسند اشعر شعرای عرب کیست، فقط از جنبه ادبی و هنری به مسئله نگاه میکند و اعتقادات و ذهنیات خود را در آن دخیل نمیکند. حضرت چون مسلمان است و پیرو و حامی رسولاکرم، حسّان بن ثابت انصاری را که بحق لقب «شاعرالنّبی» یافته بود، بهترین شاعر عرب نمیخواند؛ بلکه حق را به امروءالقیس میدهد؛ با اینکه خود میداند که امروءالقیس هیچ شعری به نفع اسلام نسروده؛ بلکه در معروفترین شعر خویش، آن «معلّقه» که با مطلع:
«قفانبک مِن ذکری حبیبٍ و منزلٍ
بسقط اللَّوی بَین الدُّخول و حومل»
شروع میشود، به توصیف صحنههایی میپردازد که هرگز با مشرب مولا سازگار نیست. امروءالقیس در این شعر به شرح عیّاشیهای خود میپردازد و وقیحانه توضیح میدهد که از زنا با زنان شوهر کرده و فرزنددار نیز ابایی نداشته است؛ توضیح میدهد که چگونه در کجاوه به عنیزه حمله برده و او را به سقوط نزدیک کرده؛ و یا چگونه دور از چشم نگهبانان به خوابگاه دختر رئیس قبیله رفته و او را بیرون کشیده و...
و همین یادکرد حضرت به لقب «ملک ضلّیل» از امروءالقیس، خود به یک معنی به مخالفت عقیدتی حضرت با وی دلالت میکند. تنها چیزی که باعث شده علی، امروءالقیس را اشعر شعرای عرب بداند، همان قدرت شعری اوست، و حضرت به هیچ وجه انحرافات اخلاقی وی را در قضاوت خویش دخالت نداده است. به عبارتی بهتر، این نقد، نقدی عالمانه و کارشناسانه و بیشایبه و بیغرض است، و بدین ترتیب، علی یکبار دیگر آب حیات عدل خود را ـ که از اجتماع و منبرِ وعظ گرفته تا میادین خونبار جنگ، جاری ساخته بود ـ در کام تشنگان وادی ادب میریزد و دشتهای سرسبز شعر و عاطفه را نیز از نسیم عدل خود جان تازه میبخشد و راه و روش صحیح «نقدادبی» را به همه طالبان آن میآموزد.
3ـ بیان شاعرانه
علی، علاوه بر اینکه شاعری تواناست، در نثر نیز بیانی کاملاً شاعرانه دارد و گویی که نثر او نیز شعر دیگری است در سیاقی دیگر.
حضرت، از هر چهار شاخه علم بیان ـ یعنی: تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز ـ به نحو مطلوب بهره گرفته، و از علم بدیع، بیشتر به سجع علاقه نشان داده است. گویا حضرت در زمان خود نیز به سجعگویی معروف بوده، و میگویند چون حضرت زینب (سلاماللّه علیها) در برابر ابنزیاد به ایراد خطبه پرداخت، آن ملعون گفت که سجع میگوید و پدرش نیز سجع میگفت.
در علم معانی، نیز سرآمد است و نام کتاب نهجالبلاغه، خود گویای این مطلب است. برای اثبات ادّعای خود، تنها به مشتی از خروار و قطرهای از دریای بیکران زیباییهای نهجالبلاغه اکتفا میکنیم. مولا در خطبه «شقشقیه» در معرّفی خود میفرماید: «یَنَحدِرُ عنّیالسّیل و لایرقی إلیّالطّیر».
کاربرد سیل برای انسان، از باب مجاز است و معلوم است که حضرت، خود را به کوهی تشبیه کرده است که از آن سیلابهای موّاج معرفت فرو میریزد و نیز چنان سربلند و بزرگوار و دستنیافتنی است که هیچ مرغ اندیشهای به کُنه وجود او نمیرسد و هرگز این دژ هوشربا را تسخیر نمیکند. و چون «مشبّه به» ـ یعنی کوه ـ حذف شده، پس استعاره به کار رفته است. و خود انحدار سیل، کنایه از فراوانی معرفت است. از نظر علم بدیع نیز، موازنه و سجعی که در این عبارت کوتاه به کار رفته، بر هر شنوندهای آشکار است.
خطبه «شقشقیه» درباره خلافت است. حضرت میخواهد برتری و شایستگی خود را نسبت به دیگران در تصدّی این امر به اثبات برساند، و چه به موقع اقدام به «فخریّه» و بر شمردن امتیازات خود میکند! و این جز از «بلیغ ذاتی»، از هیچ کسی ساخته نیست.
البته میدانیم که آبشخور و منبع اصلی همه علوم اسلامی و ادیبان و دانشمندان گرانقدر مسلمان، معجزه جاوید حضرت نبوی، قرآن کریم، است که تمام محسنّات لفظی و هنری در آن دیده میشود؛ تا جایی که بعضی، جنبه اعجاز قرآن را فقط در حیطه لفظ دانستهاند. صنایعی مثل سجع و جناس در آن به وفور دیده میشود: «وجوهٌ یومئذٍ ناضرة إِلی رَبهّا ناظرة».
و حتّی بعضی از فقرات آن قابل تطبیق به اوزان عروضی است: «لَن تَنالوا البرَّ حتّی تُنفقوا مِمَّا تُحبّون»، که قابل تطبیق به بحر رمل سالم و رکن فاعلاتن است.
4ـ استفاده از امثال سایره عرب
حضرت، احاطه عجیبی به ادبیات گذشته عرب، خصوصاً فولکلوریک مردم، حتّی باورهای عامیانه جاهلی، دارد؛ و مهمتر از آن، استفاده بجا و کاملاً منطقی از آن امثال است.
«فَضَحَ رُوَیداً»: حضرت در نامه چهل و یکم، به یکی از عاملان خود که از فرمان وی سرپیچی کرده و چون گرگ گرسنه به جان مردم افتاده و چهار نعل در میدان ستم میتازد، میفرمایند: «قدری آهسته باش»؛ زودا که به شکم خاک فروخواهی رفت.
«رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إلی حَربٍ»: علی ـ علیهالسّلام ـ در نامه معروف خود به امام حسن ـ علیهالسّلام ـ(5) پس از آنکه فرزند خود را از افزونطلبی باز میدارد، به زیباییِ هر چه تمامتر این مثل عربی را میآورد.
5ـ دستورات و ارائه روشهای ادبی
معروف است که حضرت امیر پایهگذار نحو عربی است. وی ابوالاسود دوئلی را که مأمور اعرابگذاری قرآن شده بود، آموخت که هر فاعلی را رفع، هر مفعولی را نصب و هر مضافٌالیهی را جَر دهد.
در نهجالبلاغه نیز، امام دستوری دارد درباره کتابت یا به اصطلاح امروزی، «طرز نگارش». امام در یکی از کلمات قصار(6) خویش خطاب به کاتب خود، عبیداللّهبن رافع، میفرمایند: «ألْقِ دواتَک و أطِلْ جلفة قَلمِک و فَرِجْ بین السّطور و قرمط بین الحروفِ فَإِنَّ ذلک أجدَرُ بِصَباحةِ الخطِّ»: دواتت را لیقه بینداز و از جای تراش تا نوک خامهات را دراز ساز و میان سطرها را گشاده دار و حرفها را نزدیک هم آر، که چنین کاری زیبایی خط را سزاوار است.
این مورد نشان میدهد که امام، علاوه بر داشتن فضل و سواد، برای جنبههای هنری نوشتن نیز اهمّیت قایل بوده.
6ـ تأثیر بر شعرا و نویسندگان بعد از خود
امام در ادبای بعد از خود تأثیر شگرفی به جا گذاشته و نویسندگان بزرگ، همیشه افتخارشان بر این بوده که سبک و سیاق نویسندگی خود را از نهجالبلاغه گرفتهاند. جاحظ، که «امام ادب عرب» لقب یافته، درباره این فرمایش حضرت: «قیمةُ کلِّ إمرئً مایحسن» مینویسد(7): اگر از این کتاب جز همین جمله را نداشتیم، آن را شافی، کافی، بسنده و بینیاز کننده مییافتیم؛ بلکه آن را فزون از کفایت و منتهی به غایت میدیدیم.
امام، شاعران و نویسندگان پارسیگوی را نیز تحت سیطره کلام نورانی خویش قرار داده، که تعقیب این تأثیر و تدوین امثله نظم و نثر فارسی و تطبیق آنها با کلام امام، خود نیازمند پژوهشی جامع است. ولی در اینجا برای نمونه، به شاعری اشاره میکنیم که شاید کمتر به تأثّر وی از مولا توجّه شده است.
خاقانی بسیاری از تصاویر شگرف خویش را با الهام از ترکیبهای شاعرانه نهجالبلاغه ساخته است. این تأثیرپذیریِ آگاهانه، موقعی بیشتر تأکید میشود که میبینیم خاقانی، حضرت امیر را با نام، یا به عبارت بهتر، لقبی که خودِ آن حضرت در نهجالبلاغه به خویشتن داده، یعنی یعسوبالدّین، میخواند. امام در یکی از کلمات قصار خویش میفرمایند(8): «اَنا یعسوبُ المؤمنین و المالُ یعسوبُ الفجّار». خاقانی این لقب را گاهی به صورت «یعسوب دین» و گاهی به صورت ترجمه آن، «میرنحل» ـ یعنی پادشاه زنبوران ـ به کار میبرد:
یعسوب امّت است علیوار، زانکه سوخت
زنبورخانه زر و سیم آذر سخاش(9)
احمد مرسل که کرد از تپش و زخم تیغ
تخت سلاطین زکال، گُرده شیران کباب
در علمش «میرنحل» نیزه کشیده چو نخل
غرقه صد نیزه خون اهل طعان و ضراب(10)
همانطور که اهل ادب میدانند، قسمت قابل توجّه قصاید خاقانی را «حجّیات» وی شامل میشود، و در این قصاید، خاقانی سخت تحت تأثیر خطبه «حجّ» امام است. امام ـ علیهالسّلام ـ در ذکر حج میفرمایند(11): «و فَرَضَ عَلَیکم حجَّ بَیتِهِ الحَرام الَّذی جَعَلَه قِبلةً لِلأَنامِ یَرِدونَه ورودَ الأَنعامِ و یألهون إلیهِ وُلُوه الحُمامِ... واختارَ مِنْ خَلقِه سمّاعاً أجابوا إلیه دعوتَه و صدقوا کلمتَه و وقفوا مَواقِفَ أَنبیائه و تشبَّهوا بِملائکتهِ المُطیفین بِعَرشه...»
چند تصویر در این جملات دیده میشود: الف) ورود حجّاج به بیتاللّهالحرام، به ورود آهوان بر آبشخور تشبیه شده است؛ ب) هجوم حاجیان به حرم امن کعبه، به پناه آوردن کبوتران به آشیانههایشان مانند شده است؛ ج) گفتوگو بین خدا و بندگانش؛ د) ایستادن حجّاج در مواقف انبیا؛ ه) طواف حاجیان دور کعبه، طواف فرشتگان به دور عرش خداوندی را به خاطر میآورد.
همه این تصاویر در قصاید «حجیّه» خاقانی انعکاس یافته است:
الف: پس به کوفه مشهد پاک امیرالنَّحل را همچو جیش نحل، جوش انسی و جان دیدهاند
تشنگانی که ز جان سیر شدند از می عشق
دل دریاکش سرمست چو دریا بینند
ب: هر کبوتر کز حریم کعبه جان آمده زیر پرّش نامه توفیق پنهان دیدهاند
عاشقان اوّل طواف کعبه جان کردهاند پس طواف کعبه تن فرض ایمان دیدهاند
ـ آسمان در حرم کعبه کبوتروار است که به امنش ز در کعبه مسمّا بینند
آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند
بر در کعبه معلّقزن و دروا بینند
این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید
طَیَرانش نه به بالا، که به پهنا بینند
ج: مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند بختیان را ز جرس صبحدم آوا شنوند
عارفانِ نظری را فِدی اینجا خواهند
هاتفانِ سحری را ندی اینجا شنوند
عرشیان بانگِ و اللّه عَلَی النّاس زنند پاسخ از خلق سَمِعنا و أطِعْنا شنوند
از سر پای در آیند سراپا به نیاز تا تعال از ملکالعرش تعالی شنوند
د: ذات حق، سلطان سلطانان و کعبهدار ملک
مصطفی را شحنه و منشور قرآن دیدهاند
وادی فکرت بریده، محرم عشق آمده
موقف شوق ایستاده، کعبه جان دیدهاند
رانده زآنجا تا به خاک حلّه و آب فرات
موقفالشّمس و مقام شیر یزدان دیدهاند
در طواف کعبه جان ساکنان عرش را
چون حُلیّ دلبران در رقص و افغان دیدهاند
در سجود کعبه جان ساکنان سدره را همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیدهاند
ه: جبرییل استاده چون اعرابیای اشترسوار کز پی حاجش دلیل ره فراوان دیدهاند
عرضگاه دشت موقف عرض جنّات است از آنک
مصنع او کوثر و سقّاش رضوان دیدهاند
حاج را نو نو در افزای از ملایک کرده حق
هر چه در ششصدهزار اعداد نقصان دیدهاند
آمده در مکّه و چون قدسیان بر گرد عرش
عرش را بر گرد کعبه طوف و جولان دیدهاند
پیش کعبه گشته چون باران زمینبوس از نیاز
وآسمان را در طوافش هفت دوران دیدهاند
7ـ نقل اشعار دیگران
امام در نهجالبلاغه، در 9 مورد و کلاّ 14 بیت، از شعرای دیگر شعر نقل کرده است. چیزی که باعث اعجاب خواننده میشود، استفاده بسیار ادیبانه و بجای حضرت از این اشعار است. حضرت، مطلب را چنان در پس و پیش بیت میپروراند که خواننده به هیچ وجه نمیتواند بفهمد که این شعر از کلام دیگران انتخاب شده، و گویی که جای بیت فقط در این خطبه بوده و از گوینده همین خطبه است. پنداری خطبه حضرت قصیدهای است که این بیت نیز یکی از ابیات آن میباشد. این نقل، نقلی انفعالی نیست؛ بلکه نقلی آگاهانه و فعّال است که در آن، شعر را از تملّک صاحب اصلی آن در آورده واز آنِ خود ساخته است. نکته مهمّ دیگری که در پایان این مدخل میتوان گفت، اجتناب امام از تعصّب خشک است؛ جایی که احساس میکند شعر فلان شاعر مضمونی زیبا دارد، از آوردن آن ابا نمیکند و هرگز به خاطر مسائل شخصی و عقیدتی، هنر کسی را ضایع نمیگذارد.
«اشعار نهجالبلاغه»
1. شتّانَ ما یَومی عَلی کورِها و یَومُ حیّانَ أخی جابِرٍ(12)
«چه فرقهاست میان این روز من [که] بر پشت شتر [در بیابانهای بیآب و علف سرگردانم] و روز حیّان ـ برادر جابر ـ [که آسوده در خانه خنک نشسته است]».
این بیت، از شاعر برجسته عرب، اعشی، است. اعشی از ندیمان حیّان بوده. حیّان ـ برادر جابر ـ در شهر یمامه، صاحب قلعه و دولت بوده و در عیش و خوشی میگذرانده. اعشی که راحتی و آسودگی وی را دیده بود، روز سخت خود را با او مقایسه میکند و به حال او حسرت میخورد.
حضرت، این بیت را در خلال معروفترین خطبه خود ـ «شقشقیّه» ـ آورده است؛ آنجا که با حرارت خاصّی از پایمال شدن حقّ خویش و از به حکومت رسیدن ابوبکر و عمر و دوشیدن شتر خلافت صحبت میکند. آری؛ وقتی که حضرت، خارْ در چشم و استخوانْ در گلو، در گوشه انزوا خزیده و دیگران چون چارپایان میخورند و میخوابند، چه تمثیلی زیباتر از این بیت اعشی میتوان یافت، که یکی در بیابانهای گرم و سوزان سرگردان است و دیگری آسودهخاطر در بستانسرای خرّم و خنک خوابیده است.
2. لَعمرُ أبیکَ الخَیر یا عَمرو إنَّنی
عَلی وَضَرٍ مِنْ ذَا الإِناءِ قَلیلٍ(13)
«ای عمرو، قسم به جان پدرت ـ خیر ـ که مرا از این پیمانه چرکی اندک بهره است!»
لشکر معاویه به سرکردگی بسر بن ابیارطاة به یمن حمله میکند و آنجا را تحت اشغال خود در میآورد. حضرت، پس از نکوهش کوفه که وزیدنگاه بادهای عصیان و آشوب است و نفرین علی را در پی دارد، چنان که فرمود: «فَقَبَّحَکَ اللّهُ»، از یاران خود شکوه میکند که جز کوفه، از خلافت عظیم اسلامی چیزی در دست من نمانده؛ و چه زیبا این شعر را که شاعر از بهره اندک خود مینالد، میآورد!
3. هُنالِکَ لَو دَعَوْتَ أتاک مِنهُم
فَوارسُ مِثلُ أرمِیَة الحَمیمِ(14)
«هان! اینک اگر از آنان مدد جویی، سوارانی چون ابرهای سبکبار تابستانی به سوی تو میتازند.»
امام در همین خطبه (25) بعد از نفرین کوفه و گلایه از یاران پیمانشکن خویش، در جملاتی شعرگونه، جدایی خود از این قوم بیریشه را از خدا میخواهد، و چه زیبا میگوید: «اللّهمَّ مُث قلوبَهم کَما یُماثُ المِلحُ فیالماء»: «پروردگارا، دلهایشان را بگداز؛ همچنانکه نمک در آب میگدازد و ذوب میشود.
پس آرزو میکند که ای کاش به جای این همرهان سستعناصر، تنها هزار سوار از قبیله «بنی فراس بن غنم» همراه خود داشت. و چه عالی و هنرمندانه در توصیف آنها، به این بیت ابوجندب هذلی استناد میجوید: «که اگر از آنان یاری خواهی، بیدرنگ به سوی تو میتازند.»
شریف رضی در توضیح این بیت میگوید: «دلیل تشبیه سواران به ابرهای تابستانی، این است که ابرهای تابستانی چون آبی ندارند، سبکبار و تیزتازند.» درست بر عکس یاران امام، که باز به قول مرحوم رضی، همواره در برابر فرمانهای امام تثاقل به خرج میدهند.
4. أدمت لَعَمری شُربَک المَحضَ صابِحاً
و أکلَکَ بِالزُّبدِ المقَشَّرة البُجْرا
و نَحنُ وهَبناک العُلاء و لَم تَکُن عَلیّاً و حُطْنا حَولَک الجرد و السّمرا(15)
«به جانم سوگند، که پیوسته سحرگاهان شیر ناب نوشیدی و سرشیر و خرمای بیهسته خوردی! و ما این بزرگی را به تو ارزانی داشتیم،در حالیکه قبلاً بزرگ نبودی؛ و ما بودیم که گرداگرد تو را از اسبان کوتاهموی و نیزههای گندمگون پر کردیم.»
قریش، بعد از رحلت پیامبر، بیشترین دشمنی را با امام ظاهر ساختند، و امام بارها از عهدشکنی و بیوفایی آنان شکایت کرده است. در این خطبه نیز حضرت آنان را به یاد گذشته ذلّتبارشان میاندازد که چگونه اسلام و بزرگانی چون پیامبر و حضرت امیر، آنان را از ذلّت به اوج بزرگی رساندند؛ و این دو بیت، خوش در جای خود نشسته است.
5. أمَرتُکم أمری بِمُنْعَرِجِ اللَّوی فَلَمْ تَستَبینوا النُّصحَ إِلاّ ضُحَی الغَد(16)
«من دیدگاه خویش را در صحرای «منعرج» به شما عرضه داشتم؛ ولی ارزش آن تا ظهر فردا بر شما آشکار نشد.»
این بیت از دُرید بن صِمّه هوازنی است. درید، برادر خویش ـ عبداللّه ـ را در حالیکه از جنگ بنیبکر باز میگشتند، پند میدهد که در راه توقّف نکند. عبداللّه به نصیحت برادر عمل نمیکند و بنیبکر حمله میکنند و عبداللّه را میکشند و درید زخمی میشود. مایه اعجاب در این است که امام در خطبهای کوتاه و چند سطری، دو مثل و یک شعر بهکار برده. یکی از این دو مثل، که درست هممضمون این بیت است، داستان جالبی دارد که به زیبایی تمام، مقصود و منظور امام را به مخاطب انتقال میدهد. مثل این است:
«لَو کانَ یُطاعُ لقصیر أمر». ماجرا از این قرار است که جذیمه ابرش، عمرو بن ضرب را به هلاکت میرساند. ضباء ـ دختر عمرو ـ به جای پدر به حکومت مینشیند و در صدد انتقام بر میآید. پنهانی با عمّال خویش نقشه قتل جذیمه را طرح میریزد و با ارسال نامهای، از جذیمه دعوت میکند که با وی ازدواج کند و حکومت را در دست گیرد. قصیر ـ یکی از مشاوران جذیمه ـ او را از عزیمت منع میکند و از توطئه دشمن زخمخورده بر حذر میدارد؛ ولی جذیمه حرف این ناصح مشفق را در گوش نمیگیرد و میرود و کشته میشود.
حضرت، با حسرتی هر چه تمامتر این تنهایی خویش را به تنهایی قصیر شبیه میسازد و میگوید من بارها شما را نصیحت و ارشاد کردم؛ ولی شما هرگز به گفتههای من عمل نکردید و به صراط مستقیمی که نشان میدادم، نرفتید، و به همین خاطر در تیه ضلالت افتادید و اسیر چنگ فرومایگانی چون معاویه شدید. این خطبه را امام پس از حکمیّت و رسواییای که یاران سادهلوح و دشمنان گرگصفت پوستینپوش وی به بار آوردند، ایراد فرموده است، و اصلاً علّت این رسوایی را ضایع ماندن نصیحت خود میداند. افراد خشکمغزی چون خوارج، که خود فریب نیزههای قرآندارِ معاویه را خوردند و حضرت را به قبول حکمیّت واداشتند و بعد از فضاحت ابوموسی اشعری تازه فهمیدند که معاویه چه کلاه گشادی بر سر آنان گذاشته است، باز وقیحانه تیغ در روی حضرت کشیدند که از گناهِ نکرده توبه کن! و حضرت میفرماید شما دیروز باید به حکم من عمل میکردید، که نکردید.
6. وَ دَعْ عَنک نَهباً صیحَ فی حَجَراتِهِ
هاتِ حدیثاً ما حدیث الرَّواحِل(17)
«سخنِ آن غارتی را که از تو کردند و آوازهاش در اطراف و اکناف پراکنده شد، واگذار و حدیثی دیگر بیار (داستان غارت شتران را)». امروءالقیس ـ شاعر معروف عرب ـ مهمان مردی به نام طریف از قبیله بنیجدیله میشود. بعد از مدّتی، از وی جدا شده، به سوی خالد ـ پسر سدوس ـ میرود. بنیجدیله اموال او را غارت میکنند. امروءالقیس شکایت پیش خالد میبرد. خالد شتران امروءالقیس را سوار میشود و پیش بنیجدیله میرود و میگوید: چرا اموال امروءالقیس را که در پناه من است، غارت کردید؟ آنان در جوابش میگویند: او در پناه تو نیست. خالد برای اثبات ادّعای خود میگوید: شترانی که ما بر آن سوار شدهایم، از آن امروءالقیس است. بنیجدیله آن شتران را نیز از آنان میگیرند. امروءالقیس وقتی استیصال حامی خود ـ خالد ـ را میبیند، غم غارت اوّل را فراموش میکند و از غارت دوم بیشتر اندوهگین میشود. پس میسراید که غارت اوّل را رها کن، که غارت دوم دردناکتر است.
امام این خطبه را در جواب فردی از بنیاسد که میپرسد چرا خلافت را از شما دریغ داشتند، ایراد فرموده و توضیح میدهد که گروهی بخیلانه به خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند؛ و تازه اندوهی که از گروه اوّل ـ یعنی ابوبکر و عمر و عثمان ـ در گرفتن خلافت بر دلم نشست، در برابر ستمهای گروه دوم ـ یعنی معاویه و یاران بیایمان وی ـ قطرهای در مقابل دریاست. و برای همین، بعد از ذکر بخل گروه اوّل، بلافاصله میفرماید: «و هَلُّمَ الخَطْبَ فی ابن ابیسُفیان» و برای این داستان، تمثیلی بهتر از این بیت امروءالقیس نمیتوان یافت، که زخم غارت اوّل بهبود نیافته، زخمی عمیقتر از آن بر پیکر وی مینشیند.
7. و عیَّرها الواشون أنّی أحبها و تلکَ شَکاةٌ ظاهرٌ عَنکَ عارُها(18)
«و سخنچینان و عیبجویان، امّ عمرو را به خاطر عشق من به او سرزنش کردند. ای امّ عمرو! اگر این دوست داشتن عیبی هم باشد، ننگش به تو نمیرسد.»
ابوذویب هذَلی در این بیت معشوقه خود، امّعمرو، را مورد خطاب قرار میدهد و میگوید اگر طشت این عاشق بیچاره از بام افتاده و در راه محبّت تو رسوای خاصّ و عام گشته، بر تو حرجی نیست. این عشقی است که گریبانگیر من شده است و مرا انگشتنمای خلق کرده.
امام در این نامه کوتاه که در جواب معاویه نوشته، به سه شعر استشهاد کرده است. با استناد به این بیت، معاویه را سرزنش میکند و به او توصیه مینماید که دست از شیطنت بردارد و بیش از این پیراهن عثمان را در مخالفت با او علم نکند، که این ماجرا هیچ ربطی به او ندارد. حضرت به او میفرماید تو گمان میکنی که من به همه خلفای پیش از خود ستم کردهام. اگر گمان تو درست هم باشد، این کارها مربوط به تو نمیشود و من مجبور نیستم که از تو عذرخواهی کنم. امام در جای دیگر، معاویه را به ظرفی تشبیه میکند که بر پشت جهاز شتر میآویزند، و بدین وسیله او را از اینکه خود را به زور به عثمان منتسب میکند و خون او را از امام و خلیفه وقت میخواهد، منع مینماید.
8. و کَم سقت فی آثارهم مِن نصیحة وقَد یَستَفیدُ الظِّنَّه المُتَنَصِّحُ(19)
«و چه بسیار که در کارهای شما به پند و اندرز سخن راندم؛ و گاهی نصیحتگو حاصلی جز بدگمانی و تهمت دیگران ندارد.»
این بیت مثلی است که درباره کسی زده میشود که آن قدر دلسوزی و نصیحت میکند که مردم گمان میکنند اندیشه بدی در سر دارد و غرض شخصی را در این کار دنبال میکند.
حضرت در جواب معاویه که او را در ظاهر به خاطر عثمان موءاخذه میکند، میفرماید من از اینکه در بعضی از بدعتها به عثمان خرده گرفتم، پوزش نمیخواهم. من از این کار هدفی جز اصلاح و ارشاد عثمان نداشتم؛ و چه توان کرد؟ که: «رُبَّ مَلومٍ لاَذنبَ لَه» و چه بسیارند ناصحانی که از شدّت دلسوزی مورد اتّهام مردم واقع میشوند!
9. لَبِّثْ قلیلاً یَلحَقُ الهَیجا حَمَلْ لابأسَ بالمَوتِ إذالمَوتُ نَزَلَ(20)
«لختی درنگ کن تا حمل در صف جنگ در آید. هیچ باکی از مرگ نیست چون مرگ فرود آید.»
در زمان جاهلیّت، شتران حمل ابن بدر را میربایند و او میرود، شجاعانه میجنگد، شتران خویش را باز پس میگیرد و میآورد. از آن زمان، این موضوعْ ضربالمثلی میشود برای تهدید به جنگ.
معاویه در نامه خود امام را تهدید به جنگ میکند و امام در جواب مینویسد پسران عبدالمطّلب هرگز از شمشیر نهراسیدهاند؛ و بعد در توضیح و تطبیق شعر با موضوع، معاویه را به یاد جنگ بدر میاندازد که حضرت، برادر (حنظلة بن ابیسفیان)، دایی (ولید بن عتبه) و جدّ وی (عتبه بن ربیعه) را به درَک واصل کرده بود.
10. فَإِنْ تسأَلینی کَیف أنتَ فأنَّنی
صَبورٌ عَلَی رَیبِ الزَّمانِ صَلیبٌ
یعِزُّ عَلیَّ أنْ تُری بی کآبه
فیشمت عاد أو یساء جیبُ(21)
«و اگر از من بپرسی که چگونهای، من سخت و صبور در برابر حوادث روزگار ایستادهام. بر من سخت گران میآید که در چهرهام آثار اندوه دیده شود تا دشمن شماتتم کند و دوست اندوهگین شود.»
شعر از عبّاس بن مرداس سلمی است. شاعر در خطاب به معشوقه خود میگوید غرور من اجازه نمیدهد تا اندوه درونی خویش را در چهره خود ظاهر کنم و دشمنانم را شاد و دوستانم را غمگین سازم.
این نوع غیرتورزی، در تاریخ نمونههای فراوانی دارد و در ادب عرب و فارسی انعکاس گستردهای یافته است. از جمله، معروف است که بابک خرّمدین و عمادالدّین نسیمی ـ شاعر معروف حروفیه ـ هنگام کشته شدن به دست دشمن، خون خویش را به چهره میمالند تا دشمنْ آنان را زردروی مشاهده نکند.
همین مدوِّن دانشمند نهجالبلاغه ـ سیّدشریف رضی ـ در مفارقت معشوق خود گوید:
نسرق الدَّمَع فی الجُیوب حیاء
و بِنا ما بِنا مِنَ الأشواق
«روز جدایی، از شرم، اشک در گریبان خویش میدزدیم و پنهان میسازیم، و به ما میگذرد از شوق آنچه میگذرد.»
و نیز خاقانی بیتی دارد که گویی ترجمه این شعر است:
باز پس گردم چون اشک غیوران از چشم
که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند
و خواجه نیز میفرماید:
با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش
مولا این نامه را در جواب عقیل که نگران تنهایی برادر و قدرت دشمنان وی است، مینویسد. حضرت میفرماید: «گمان مبر که پسر پدرت اگر مردم او را رها کردند، به خواری تن در دهد. من آن شتر رام نیستم که هر کجا خواستند، بکشندم و هرگونه که خواستند، سوارم شوند. نگران دشمن هم مباش. من تنها نیستم و لشکری انبوه برای سرکوب آنان فرستادهام».
و بعد، با بیانی شیوا و شاعرانه به دلاوریهای لشکر خود و فرار دشمن میپردازد، تا مگر برادر را آرامشی حاصل شود و قلبش تسکین یابد: «لشکری انبوه از مسلمانان به سوی او گسیل داشتم. چون این خبر بدو رسید، گریزان دامن در چید و پشیمان باز گردید. سپاه من در راه بدو رسیدند و نزدیک پنهان شدن آفتاب، لختی با یکدیگر جنگیدند. پس دیر نکشید که اندوهناک رهایی یافت و از آن پس که در تنگنا افتاده و جز رمقی از او نمانده بود، با دشواری روی بتافت(22)
حضرت اینگونه صَلب و سخت در برابر
دشمن ایستاده، تا دشمن هرگز شاد نگردد.
11. و حَسبُکَ داءً أنْ تَبیتَ بِبَطنةِ
و حَولَک أکبادٌ تَحِنُّ إلَی القِدَّ(23)
«و تو را این درد بس، که با شکم پر بخوابی، در حالیکه در اطراف تو جگرهای سوختهای در حسرت جویدن پوست بزی ناله سر میدهند.»
امام این نامه را به عثمان بنحنیف، والی خود در بصره، که در مهمانی عروسیای شرکت کرده بود، نوشته است. حضرت، پس از نصیحت وی که میفرماید: از مالی که نمیدانی حلال است یا حرام، مخور و به میهمانیای که فقیران از آن مطرودند و محتشمان بدان مدعُو، مرو، به زهد خویش اشاره میکند که به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده است؛ و گریزی نیز به جریان «فدک» میزند که ما از مال دنیا همین «فدک» را داشتیم که خلفای پیشین از ما گرفتند؛ و باز برای تربیت ابنحنیف میفرماید که «فدک» و غیر فدک به چه درد من میخورد زمانیکه من در حفره تنگ و تاریک گور قرار خواهم گرفت؟ سپس میفرماید من نیز میتوانم عسل مصفّی و نان گندم بخورم و جامههای ابریشمین بپوشم، ولی هرگز نمیتوانم ببینم که من سیر خوابیدهام و پیرامونم شکمهایی از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهایی سوخته است. و چه زیبا به شعر حاتم طائی میرسد!
12. مستقبلین ریاحَ الصَّیفِ تَضربهم
بِحاصبٍ بَین أغوارِ و جَلْمود(24)
«رو در مسیر وزش بادهای تابستانی دارند که در میان صخرهها و گودالها ریگ به چهره آنان میزند.»
این نامه در جواب معاویه و تهدیدهای وی نوشته شده است. میفرمایند خود به دیدار تو خواهم آمد، و اگر تو شتاب کنی و به جنگ من آیی، گویی که با پای خود به مسلخ میآیی، و مَثل تو مَثل آن کسانی است که شاعر «بنیاسد» گفته: چهره به بادهای تابستانی میدهند که ریگ بر چهرهشان میکوبد. حضرت با این تمثیل، تیر و شمشیرهایی را که بر سر لشکر معاویه خواهد بارید، به گردبادهای تابستانی تشبیه کرده است؛ چرا که خود بلافاصله از این استعاره رمزگشایی و تصریح به نام شمشیر کرده و میگوید: «و شمشیری که با آن به جدّ مادری تو (عتبه بن ربیعه) و به داییات (ولید بنعتبه) و برادرت (حنظلة بنابیسفیان) در یکجا (جنگ بدر) زدم، نزد من است.»
پینوشتها
1ـ ر. ک. دیوان امیرالمؤمنین، علیّبن ابیطالب، ترجمه استاد مصطفی زمانی.
2ـ رضی، سیّد شریف، نهجالبلاغه، ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی، کلمات قصار، شماره 190.
3ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب.
4ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب.
5ـ نهجالبلاغه، همان، نامه 31.
6ـ همان، کلمات قصار؛ شماره 315.
7ـ همان، مقدّمه، ص «ی».
8ـ همان، کلمات قصار، شماره 316.
9ـ خاقانی شروانی، افضلالدّین بدیلبن علی
بخار، دیوان، تصحیح دکتر ضیاءالدّین، سجّادی، ص 233.
10ـ همان، ص 44.
11ـ نهجالبلاغه، همان، خطبه 1.
12ـ همان، خطبه 3.
13ـ همان، خطبه 25.
14ـ همان.
15ـ همان، خطبه 33.
16ـ همان، خطبه 35.
17ـ همان، خطبه 162.
18ـ همان نامه 28.
19ـ همان.
20ـ همان.
21ـ همان، نامه 36.
22ـ همان، نامه 36.
23ـ همان، نامه 45.
24ـ نهجالبلاغه، همان، نامه 64.
منابع و مآخذ
1ـ آیتی، عبدالمحمّد (مترجم)، معلّقات سبع، چاپ سوم 1371، تهران، سروش.
2ـ خاقانی شروانی، افضلالدّین بدیل بن علی بخار، دیوان، تصحیح دکتر ضیاءالدّین سجّادی، چاپ پنجم 1374، تهران، زوار.
3ـ سپهری، سهراب، هشت کتاب، چاپ بیست و دوم 1378، تهران، طهوری.
4ـ علیّبن ابیطالب(ع)، دیوان، ترجمه مصطفی زمانی، چاپ اوّل 1374، نصایح.
5ـ رضی، سیّد شریف، نهجالبلاغه، ترجمه دکتر سیّدجعفر شهیدی، چاپ اوّل، تهران 1368، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
منبع: مجله نهج البلاغه » بهار 1384 - شماره 13 و 14















