احاديث معصومين (ع)
فضيلت سلام كردن

امام حسين (عليه‏ السلام) فرمودند:

لِلسَّلامِ سَبْعُونَ حَسَنَةً تِسْعٌ وَسِتُّونَ لِلْمُبْتَدِى وَواحِدَةٌ لِلرّادِّ؛

سلام، هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه براى سلام كننده و يكى براى پاسخ دهنده است.

[تحف العقول، ص 177 ـ بحارالانوار، ج 78، ص 120.]

وضعیت سایت
بازدیدکنندگان : 1192756
آمار بازدیدکنندگان
791امروزmod_vvisit_counter
3170دیروزmod_vvisit_counter
19244این هفتهmod_vvisit_counter
31186هفته گذشتهmod_vvisit_counter
107554این ماهmod_vvisit_counter
108169ماه گذشتهmod_vvisit_counter
2852988کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 29 مهمان, 1 ربوت حاضر
IP شما: 54.224.108.189
 , 
امروز: 06 مرداد 1396
صفحه اصلی لطائف قرآني لطایف قرآنی

جدیدترین مطالب

لطایف قرآنی

میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

حسن مرده است
زنی که فرزندش (به نام حسن), به سفر رفته و از وی خبری نرسیده بود, نزد مردی آمد و گفت: لطفاً جهت رفع نگرانی من تفالی به قرآن مجید بزنید.
آن مرد قرآن را گشود و اتفاقاً این آیه آمد: (طوبی لهم و حسن مآب). و آن مرد به اشتباه آیه را چنین خواند: «طوبی لهم و حسن مات» ، یعنی حسن مرده است: زن بیچاره با شنیدن این سخن, ماتم زده شد و از هوش برفت.
به کجا می روید؟ !
گویند: امام جماعتی در نماز, سوره «تکویر» را قرائت می کرد. که به آیه (فاین تذهبون) رسید, زلزله ای بر او مستولی شد و این آیه را چندین بار تکرار کرد. مردی که پشت سر امام اقتدا کرده بود, چون چنین دید, مشک خود را برداشت و گفت: «من می خواهم به خانه ام بروم, ولی این جماعت را نمی دانم که به کجا برود.»
تا کجای قرآن پیش رفته ای؟
نقل است که بین صلاح الدین ایوبی و برادرش مسعود, اختلاف و مبارزه بود و چون مسعود در گذشت, ملک ومال بسیاری برای فرزند خویش (شیرکوه) باقی گذاشت. صلاح الدین معترض میراث او شد و بیشتر آن را مصادره کرد و فقط چیزهایی را که به کار نمی آمد, نگرفت. یک سال بعد, وقتی که صلاح الدین برادر زاده خود (شیر کوه) را دید, به قصد دلجویی از او پرسید: تا کجای قرآن پیش رفته ای؟
گفت: تا این آیه (ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلماً انما یاکلون فی بطونهم نارا) ؛ آنان که اموال یتیمان را به ستم می خورند, شکم خویش را پر از آتش می کنند.
حاضران و صلاح الدین از هوش و حاضر جوابی شیر کوه شگفت زده شدند.
پند دانشمند در مورد فاصله تا بهشت
از دانشمندی پرسیدند: تا بهشت چقدر راه است؟ دانشمند در پاسخ گفت: یک قدم. از وی توضیح خواستند. گفت: یکی پای خود را بر روی نفس اماره بگذارد. پای دیگرت را به بهشت بگذارد.

فضولیش به من نرسیده است

به بخیلی گفتند: چرا به فقرانان نمی دهی؟ بخیل در جواب این آیه را خواند: (انطعم من لو یشاء الله اطمعه) آیا مالی را اطعام کنیم که اگر خدای خواست او را اطعام می کرد؟ (سوره یس, آیه 47) پس خدا خواسته تا آنها گرسنه باشد. یعنی این ها بدان خدایند, اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد. فضولی به من نرسیده است.

نادان ترین قوم

روزی معاویه به یکی از اهالی قوم سبا گفت: خویشان تو چقدر نادان بودند که یک زن (بلقیس) بر آنها حکومت می کرد. آن مرد گفت: نادان تر از خویشان من, اقوام تو بودند که وقتی وقتی پیامبرشان آنها را به حق فرا خواند, گفتند: (اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم) ؛ بار خدایا اگر این جانب تو وحق است, بر ما از آسمان بارانی از سنگ ببار یا ندایی دردناک بر ما بفرست و نگفتند, بار خدایا, اگر او به حقیقت از جانب توست, پس ما را هدایت کن.
معاویه با شنیدن این سخنان ساکت شد.

مرد یک چشم

مردی که یک چشمش نابینا بود, به امام جماعتی اقتدا کرده بود. امام در نماز این آیه را خواند: (الم نجعل له عینین). یعنی آیا برای او (انسان) دو چشم قرار ندادیم؟
مرد گفت: به خدا قسم, نه! تنها یک است و این بار دروغ گفتی.

ذو القرنین

بچه ها بهلول را اذیت می کردند و به او سنگ می زدند. بهلول برای فرار از دست آنان به خانه ای پناه برد. تا وارد شد, مردی را با دو گیسوی بلند دید و بی درنگ گفت: (یا ذالقرنین ان یا جوج و ماجوج مفسدون فی الارض...) (ای دو شاخ, یاجوج و ماجوج و زمین فساد می کنند آیا مالی در اختیارات قرار بدهیم تا میان ما و آن ها سدی قرار دهی مرد گیسو بلند خوشش آمد و برخاست و در را بست و به او پناه داد.
منبع: نشریه بشارت شماره 72